سلام دوستان

بر آن شدم تا مقاله ای هم از گذشته های دور در وبلاگ قرار بدم و همش به چند دهه اخیر بسنده نکنیم.

به همین خاطر این مطلبی را که مشاهده میکنید در وبلاگ قرار دادم. امیدوارم خوشتون بیاد.


 

جنگ خندق، كه به جنگ احزاب نيز معروف است، در شوال سال پنجم هجرت بعد از غزوه بنى نضير واقع شد. اين جنگ همان طورى كه از نامش (احزاب) پيداست، جنگى بود كه در آن تمام قبايل و گروههاى مختلف دشمنان اسلام، عرب، مشرك و يهود، بر ضد اسلام با هم متحد شدند و نيروى عظيمى را تشكيل دادند و براى محو اسلام و نابودى مسلمانان عازم مدينه شدند. و نزديك به يك ماه مدينه را محاصره كردند و چون مسلمانان براى جلوگيرى از پيشروى دشمن، اطراف مدينه را به صورت خندق درآورده بودند، اين جنگ را غزوه «خندق» مي ‏نامند.

 

جنگ احزاب آخرين تلاش دشمن

اين جنگ آخرين تلاش دشمن بود كه پيروزى در آن به نفع هر گروه تمام مى‏شد، سرنوشت آن گروه را مشخص مى‏كرد. به همين دليل هنگامى كه قهرمان بزرگ عرب، «عمرو بن عبدود» در برابر قهرمان رشيد اسلام، امير المؤمنين على بن ابى طالب (ع) قرار گرفت، رسول خدا (ص) فرمود: «بَرَزَ الإيمانُ كلُّهُ إلى الشركِ كُلِّه؛ تمام ايمان در برابر تمام كفر قرار گرفت.» چرا كه پيروزى على بن ابى‏طالب (ع) بر عمرو، يا عمرو بر على (ع) پيروزى ايمان بر كفر و يا پيروزى كفر بر ايمان بود؛ به عبارت ديگر، سرنوشت آينده اسلام و شرك با اين كارزار رقم مى‏خورد. لذا پس از پيروزى اسلام در اين جنگ، قريش ديگر نتوانست خود را سازماندهى كند و براى هميشه ابتكار عمل به دست مسلمانان افتاد و قدرت دشمن براى هميشه شكسته شد و ستاره اقبالشان به افول گراييد. اين پيروزى در حقيقت نقطه عطفى در تاريخ اسلام به شمار آمد و كفه موازنه قوا را در ميان اسلام و كفر براى هميشه به نفع مسلمانان بر هم زد؛ به طورى كه دشمنان قسم خورده اسلام، ديگر قدرت جنگيدن با سپاه اسلام را نداشتند بر همين اساس بود كه پيامبر اسلام بعد از پايان جنگ فرمود: «الآن نَغزوهم و لا يَغزوننا؛ اكنون ما با آنها مى‏جنگيم، اما آنها قدرت جنگيدن با ما را ندارند.»

 

تشكل شرك و كفر در نابودى اسلام
كفار مكه و قريش همواره در كمين بودند تا به نحوى بر پيكر اسلام و مسلمانان ضربه وارد نموده، و در فرصت مناسبى به جانب پايگاه اسلام، مدينه لشكر كشى كنند، تا اسلام را نابود نمايند. همزمان با جنگ احزاب، عامل ديگرى سبب شد كه شعله اين جنگ روشن شود و لشكر ده هزار نفرى متشكل از كفر و شرك و يهود، به جانب مدينه سرازير شوند. اين عامل، فتنه و تحريك يهود «بنى نضير» بود كه كفار مكه را تشويق به جنگ كردند و قول همكارى و پشتيبانى به آنها دادند. بنى نضير گروهى از يهود بودند كه در كنار مدينه ساكن و با مسلمانان پيمان دوستى و عدم تعرض بسته بودند. يهوديان بنى‏نظير به پيمان خود عمل نكردند و به دنبال فرصتى بودند تا پيامبر (ص) را به قتل برسانند؛ اما قبل از آنكه آنها طرح خود را عملى سازند، جبرئيل امين نازل شد و حضرت را از توطئه آنها آگاه ساخت و پيامبر (ص) بلافاصله مكان خود را تغيير داد و از محل توطئه خارج شد. بدين ترتيب نقشه ‏هاى آنها نقش بر آب شد. پس از اين حادثه، رسول خدا توطئه بنى‏نضير را نقض آشكار پيمان عدم تعرض دانست و به آنها پيام فرستاد كه ده روز فرصت دارند شهر مدينه را ترك كنند و يا آماده جنگ باشند. طايفه بنى نضير در ابتدا با تكيه بر وعده سركرده منافقين يعنى «عبد اللَّه بن اُبّى»، به مدت بيست روز پس از پايان مهلت، ايستادگى كردند اما چون توان مقاومت نداشتند، خانه ‏هاى خود را تخليه كرده و به سوى خيبر - واقع در چند فرسخى مدينه - رهسپار شدند. ماجرا در اينجا خاتمه نيافت؛ زيرا دشمنى و خصومت آنان نسبت به اسلام و پيامبر خدا بيش از اينها بود. پس از اين حادثه، چند نفر از بزرگان و رؤساى بنى نضير مانند «سلام ابى الحقيق» و «حيى بن أخطب» در رأس هيأتى عازم مكه شدند و آمادگى خود را براى جنگيدن با مسلمانان به اطلاع سران قريش رساندند، و به آنها قول دادند تا آخرين نفس در كنار مشركان مكه بايستند و با پيامبر اسلام بجنگند. بدين ترتيب مشركان مكه را آماده جنگ كردند و از آنجا به سراغ قبيله «غطفان» - كه از يهوديان بودند و دشمنى سرسختى با اسلام داشتند - رفتند و آنها را نيز تشويق به جنگ با مسلمانان نمودند. آنها هم به درخواست آنان رأى موافق دادند، مشروط بر اين كه پس از پيروزى، محصول يك ساله خيبر به آنها پرداخت شود. اما كار در اينجا خاتمه پيدا نكرد و قريش با هم‏پيمان خود قبيله «بنى سليم»، و غطفان هم با هم ‏پيمان خود قبيله «بنى اسد» مكاتبه نموده و آنها را براى شركت در اين لشكر كشى دعوت نمودند، و اين قبايل هم دعوت آنها را پذيرفتند و در روز معين كفر و شرك و يهود كه از اسلام سيلى خورده بودند و يا براى آينده خود احساس خطر مى‏كردند، دست به دست هم دادند و با ده هزار نفر به فرماندهى ابو سفيان عازم مدينه شدند، تا كار اسلام را يكسره كنند و پيامبر (ص) را به قتل برسانند و مسلمانان را قتل عام نمايند و اموال آنها را به غارت برده و زنانشان را به اسارت ببرند. اما خداى بزرگ غير از اين را خواست، لذا با شكست آن گروهها و احزاب، پيروزى نصيب مسلمانان شد و براى هميشه چراغ كفر و بت پرستى خاموش و چراغ اسلام روشن گرديد.

 

آگاهى پيامبر (ص) از حركت دشمن و حفر خندق

رسول خدا از هنگامى كه به مدينه هجرت كرد و حكومت اسلامى را پايه‏گزارى نمود افراد آگاه و بصيرى را به اطراف مى‏فرستاد تا اوضاع دشمن را به اطلاع او برسانند تا غافلگير حملات مخالفان اسلام نشود. از اين رو وقتى سپاه شرك و كفر و با كمك يهود در جنگ احزاب رهسپار مدينه شدند و فكر مى‏كردند پيامبر اسلام از اين نيروى عظيم ده ‏هزار نفرى بيخبر است، با خوشحالى و پايكوبى و با تصور اين كه اين مرتبه كار مسلمانان را تمام خواهند كرد، مى‏آمدند. اما خبر حركت سپاه دشمن بوسيله گروهى از قبيله خزاعه پس از چهار روز به گوش پيامبر (ص) و مردم مدينه رسيد. اهل مدينه از شنيدن اين خبر سخت به وحشت افتادند. اين شايعه منتشر شد كه نيروهاى اسلام در جنگ احد از نيروى دشمن كه سه هزار نفر بود شكست خوردند، اكنون چگونه با سپاه ده هزار نفرى مجهز به تمام وسايل جنگى مقابله خواهند كرد. پيامبر (ص) بدون آنكه تحت تأثير شايعات قرار گيرد با درايت و كمال قدرت و شهامت تصميم به چاره‏جويى و برنامه‏ريزى براى مقابله با دشمن گرفت. از اين رو بلافاصله جمعى از بزرگان و فرماندهان اسلام را به مشورت فراخواند و شوراى دفاعى تشكيل داد، تا از تجربيات تلخى كه از «غزوه احد» داشتند براى مقابله با دشمن نيرومند برنامه‏ ريزى كنند. نتيجه اين شورا آن شد كه همه فرماندهان به اتفاق آراء نظر دادند كه در مدينه بمانند و از داخل شهر با لشكر دشمن بجنگند. اين پيشنهاد مورد قبول پيامبر (ص) قرار گرفت، اما اين برنامه براى مقابله با دشمن كافى نبود؛ زيرا سيل خروشان سپاه عرب و هجوم هزاران جنگجو، مسلمانان را از پا درمى‏آورد و شهر مدينه را در هم مى‏شكست.

سلمان فارسى كه از فنون رزمى ايرانى‏ها آشنايى كامل داشت، و نخستين جنگى بود كه در ركاب پيامبر (ص) حاضر بود، براى جلوگيرى از حمله لشكريان دشمن به داخل شهر مدينه، پيشنهاد كرد: خندقى در اطراف شهر مدينه حفر شود تا نيروهاى مهاجم نتوانند براحتى وارد مدينه شوند. اين وسيله دفاعى تا آن روز در جزيرة العرب سابقه نداشت و تاكتيكى نو به حساب مى‏آمد. پيشنهاد از آنجا كه هم از نظر نظامى و هم از نظر تقويت روحيه براى مسلمانان مهم بود و هم موجب تضعيف دشمن مى‏شد، مورد پسند سپاهيان اسلام قرار گرفت و به اتفاق آراء به تصويب رسيد. از آنجا كه نظر سلمان فارسى پديده‏اى نو و تاكتيك نظامى بسيار جالبى بود. همچنين او مردى قوى و نيرومند بود، در موقع تقسيم افراد براى حفر خندق، بين مهاجر و انصار درباره او اختلاف پيش آمد، مهاجران گفتند: سلمان از ماست و انصار هم مى‏گفتند: سلمان از ماست. پيامبر گرامى اسلام (ص) به نزاع آنان خاتمه داد، و فرمود: «سلمانُ مِنّا، سلمانُ مِن أهلِ البيت؛ سلمان از خاندان ماست، (سلمان از) اهل بيت است.»